من وخدا


به نام خدایی که از رگ گردنم بهم نزدیکتره

یه وقتایی هست که خیییلیی تنها میشی وپر از غصه و هیچ کس درکت نمیکنه وهمه میزارن میرن انگار که تو نیستی  اما بعد میفهمی این تنهایی چقدر لذت بخش بوده میفهمی که به غیر خدا کسیو نداری وتموم داروندارته میفهمی یه وقتایی خدا همه رو کنار میزنه تا خودت باشی وخودش البته این تنهایی برای مدت اندک خوبه  این تنهایی تلنگری میشه واسه همه چی واسه اینکه خیلی باخداخلوت کنی وتصمیهای بزرگ بگیری یه وقتایی اینقددد مشکل داری اما خداکمکت میکنه که یاد بگیری وقوی باشی حتی بقیه رو هم نصیحت کنی یه وقتایی لازمه که بشم یه نسیبه جدید یه نسیبه ای که بتونه همه مشکلاتشو با کمک خدا خودش حل کنه نشینه دردودل کنه بشه یه ادم قوی بشه یه ادمی که دنبال تغییره و برای این تغییر خیلی مطلب میخونه گام برمیداره تمرین میکنه از درون حسشو خوب میکنه گاهی هم که تنها شد ودلگیر ودلشکسته یه جانماز پهن کنه رو به خدا یه وقتایی که از خدا دور شد وافکارمنفیش مغرشو خوردن تا جایی میتونه تو خلوتش اشک میریزه یه نسیبه ای که میخواد مهربون باشه تا همه دوستش داشته باشن دوستای زیادی پیدا کنه یه ادمی میشم با دلی شاد.شکرگذار همه چیو می پذیرم وبرای ضعفهام گام برمیدارم برای زندگیم تلاش وبرنامه ریزی میکنم به خانوادم به دوستام محبت میکنم رابطمو باخدا قوی میکنم

| چهار شنبه 25 فروردين 1395برچسب:,| 16:16 | نسیبه | Comment

sms-khodavand-92radsms.png

 

 

دلت که گرفت ، دیگر منت زمین را نکش

راه آسمان باز است ، پر بکش

او همیشه آغوشش باز است ، نگفته تو را میخواند ؟

اگر هیچکس نیست ، خدا که هست . . .

| جمعه 17 مرداد 1393برچسب:,| 15:43 | نسیبه | Comment

 

خداوندا؛

دقیق یادم نیست آخرین بار؛

کی خود را پیدا کردم؛

اما خوب یادم هست؛

هر گاه که گم شدم؛

دستم در دست تو نبود ...

 

                         02.jpg

| جمعه 17 مرداد 1393برچسب:,| 15:40 | نسیبه | Comment

 
خـــــــــدایـــــــــــا

دلــــــم كــــــه برایـــــت تنــــــگ می شــــــود ،


بــــــا آنكـــــــه می دانـــــم همـــــه جــــــــا هستی ،

امــــــا بــــــه آسمـــــــان نگـــــــاه می كنم،چــــــرا كــــه

آسمـــــــــان ســــــــــــه نشــــــــــــانه از "تــــــــــــو" دارد:

بــــی انتهـــــــــاست....

بــــــی دریــــــــــــــغ اســــــــت

و چــــــون یـــــك دست مهربـــــــــــان

همیشـــــــه بــــــــــالای ســــــر مـــــــاست
 
ویدا وحید|http://vida-vahid.blogfa.com/
| جمعه 17 مرداد 1393برچسب:,| 14:36 | نسیبه | Comment

خدایا


اگر روزی فراموش کردم


خدای بزرگی دارم...


تو فراموش نکن


بنده ی کوچیکی داری...


با نوازشی و یا تلنگری آرام


وجودت را...


همراهیت را...


مهربانی و بزرگیت را...


برایم یادآوری کن!


| چهار شنبه 11 مرداد 1391برچسب:,| 17:14 | نسیبه | 2 Comment

خدایا!

چقدر باید بدبخت باشم ، اگر انتظار عشق از کسی غیر از تو داشته باشم .



خدایا !


چقدر باید بیچاره باشم، اگر کسی غیر از تو را معشوق خود بدانم .



خدایا!


چقدر باید پست باشم که از کسی غیر ازتو انتظار یاری و کمک داشته باشم .



خدایا!


چقدر باید بی مقدار باشم که با وجود دیدن تو چشمانم را ببندم


و تاریکی ، جهل و سیاهی دنیایت را ببینم .

 


 


 

| سه شنبه 10 مرداد 1391برچسب:,| 17:22 | نسیبه | Comment

خدایا .. من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم

همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت



من همانی ام که همیشه دعاهای عحیب و غریب می کند


و چشم هایش را می بندد و می گوید



من این حرف ها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی


همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند


همانی که نمازهایش یکی در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد



همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف می زند



گاهی بد جنس می شود البته گاهی هم خود خواه


و گاهی ازت بسیار دورمیشود



حالا یادت آمد من کی هستم
...؟؟؟

همانی که با همه اینها باز هم فریاد میزند:

خدایا مرا دریاب


 

| سه شنبه 10 مرداد 1391برچسب:,| 17:14 | نسیبه | Comment

عشق خدا 

 

قلب من قالی خداست

تار و پودش از پر فرشته هاست

 

پهن کرده او دل مرا

در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب

برق می زند قالی قشنگ و نو نوار من

از تلاش آفتاب

 

شب که می شود خدا روی قالی دلم

راه می رود؛ ذوق می کنم گریه می کنم

اشک من ستاره می شود

هر ستاره ای به سمت ماه می رود

 

یک شبی حواس من نبود

ریخت روی قالی دلم شیشه ای مرکب سیاه

سالهاست مانده جای آن

جای لکه های اشتباه

ای خدا به من بگو

لکه های چرکمرده را کجا خاک می کنند؟

 

 آه؛ آه از اینهمه گناه و اشتباه

آه نام دیگر تو است

آه بال می زند به سوی تو؛ کبوتر تو است

قلب من دوباره تند تند می زند

مثل اینکه بازهم خداست

روی قالی دلم قدم گذاشت

 

در میان رشته های نازک دلم

نقش یک درخت و یک پرنده کاشته

قلب من چقدر قیمتی است

چون که قالی ظریف و دستباف اوست

این پرنده ای که لای تار و پودش است هدهد است

می پرد به سوی قله های قاف دوست

*****

عرفان نظر آهاری

| 9 مرداد 1391برچسب:,| 17:34 | نسیبه | Comment

خدا همیشه ازشرایط تو اگاهی دارد واماده است که قدرت برکت وارامش توباشد

وجوداوبرای افکندن نور خورشید بر غم وغصه های توست

او ازطریق ارسال عشق وحبت دوستان وخانواده به سوی تو باعث دلگرمی ات می شود

ناامیدی تورا با امیدی تازه جایگزین میکند او باحضورش تنها تکیه گاه ویاور توست پس هرگز

نترس خدکند بادرک واگاهی از اینکه تو هرگز تنها نیستی قلبت به صلح وارامش برسود

الهی که حضورخداردرک کنی وموجب تسکین روح وروانت شود

الهی که بند بند وجودت خداراصدابزند

خدای از حال وهوای تو خبر دارد.....

| سه شنبه 3 مرداد 1391برچسب:,| 19:13 | نسیبه | Comment

اس ام اس روز پدر

به خاطر داشته باش که

وجود خدا درزندگیت

چه مفهومی داره وایمان داشته باش که

خدادرهرلبخندی درهرفکری درهراشکی

که روحت راابیاری میکندودر هرلحظه ای که نمیتونی

به تنهایی باان مواجه شوی حضور دارد

| دو شنبه 15 خرداد 1391برچسب:,| 20:26 | نسیبه | Comment

 

خستگی را تو به خاطر مسپار که افق نزدیک است...

 و خدایی بیدار که تو را می بیند...

و به عشق تو، همه حادثه ها می چیند...

که تو یادش افتی...

و بدانی که همه بخشش اوست

و همینش کافی است

| دو شنبه 15 خرداد 1391برچسب:,| 20:25 | نسیبه | Comment

در زبان انگليسي ، واژه هاي :
FriEND
( دوست ) ...

BoyfriEND ( دوست پسر ) ...
 
GirlfriEND (دوست دختر ) ...
BestFriEND (بهترين دوست ) ...

...
همگي سه حرف END (خاتمه) را بهمراه دارند ...
اما کلمه FamILY ( خانواده ) سه حرف " ILY " را دارد ، که همان مخفف " I Love
You" مي باشد ...
 
و جالب است بدانيد :
 
FAMILY = Father And Mother I Love You


جملات زیبا گیله
مرد

| شنبه 13 خرداد 1391برچسب:,| 11:3 | نسیبه | Comment

 
مدتهاست که دل کوچکم هوای تو را کرده بود ای ارحم الراحمين
 
مدتهاست كه در كلبه ي تنهايي خویش با خود می اندیشیدم که مرا تنها گذاشته
 
ای ...! احساس می کردم مرا
 
فراموش کرده ای .... آن هم در بدترین و سخت ترین مراحل زندگیم که بیشتر از
 
همیشه نیازمند تو بودم ... اما .... لحظه ای که دست پر قدرت و گرمت را حس کردم
 
که دست مرا محکم و در عین حال با عشق گرفت و مرا از لب پرتگاه به حقیقت
 
زندگانی برگرداند ، فهمیدیم که این تو نبودی که من را توی این دنیای پر فریب و در
 
عین حال زیبا تنها گذاشته بودی پروردگار من . بلکه این غفلت من بود که باعث شد تو
 
را خیلی دور پندارم ....   آن دورها ..... توی آسمان های بیکران ..! بدون آنکه بدانم ...
 
تو ... ای حبیب من ... از جانم هم به من نزدیکتری ... نه ! تو اصلاً در جان در روحم ،
 
همچو خونی در رگها ، جریان داری و این چنین است که تو را با هر نفس احساس و با
 
هر ضربان قلب درک می کنم .خوشحالم که تو را ، ای روشنایی بخش قلب کوچک
 
انسان ها ، یافته ام و چنان با وجود خویش آمیخته ام که حتی مرگ هم نمی تواند ما
 
را از هم جدا کند . . چرا که حتی جسم مادی من که روزی متلاشی می شود و تبدیل
 
به خاک می گردد باز هم متعلق به توست ... حال که می دانم روح من همیشه با
 
توست .
 
هر بار که پرندهء وجودم را در آسمان عشقت پرواز می دهم به این پی می برم که
 
چقدر این دنیا با تمامی موجودات درونش در مقابل عظمت و کرامت تو کوچک و
 
حقیرند ... ! الهی ....!
 
خوشحالم که تو را دارم ای مهربانم                مرا ببخش ای توبه پذیر مهربان
 
و هیچگاه به حال خود وامگذار که من ، این بندهء ناچیزت همیشه به محبت تو ، به حمایت تو و به ولایت تو محتاجم
 
ای فریاد رس فریاد خواهان    
                                       ای دانای نهانم                
                                                               تا ابد با تو می مانم
 
" بار الهی نظر تو برنگردد         برگشتن روزگار سهل است !!! "
 
 
| جمعه 12 اسفند 1390برچسب:,| 9:53 | نسیبه | 7 Comment

معلم برای سفید بودن برگه نقاشی ام تنبیهم کرد و همه به من خندیدند؛ اما من خدایی را کشیده بودم که همه می گفتند دیدنی نیست...

| جمعه 2 دی 1390برچسب:,| 22:28 | نسیبه | 18 Comment

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات اخیر باخبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.

متوجه شدم قبل از ناهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.

 

نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت  دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.

خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...

دوست و دوستدارت:خدا

| شنبه 5 آذر 1390برچسب:,| 13:23 | نسیبه | 15 Comment

رابطه ما انسانها با پدر و مادر !!!


تو ۳ سالگی " مامان ، بابا عاشقتونم"

تو ۱۰ سالگی " ولم کنین "

تو ۱۶ سالگی" مامان و بابا همیشه  میرن رو اعصابم"

تو ۱۸ سالگی" باید از این خونه بزنم بیرون"

تو ۲۵ سالگی "  حق با شما بود"

تو ۳۰ سالگی "میخوام برم خونه پدر و مادرم "

تو ۵۰ سالگی " نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم"

تو ۷۰  سالگی " من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن  ...

 
| یک شنبه 29 آبان 1390برچسب:,| 9:35 | نسیبه | 4 Comment

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :"اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی ."

پرنده گفت :" من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم ."

انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت :" راستی ٬ چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ " انسان منظور پرنده را نفهمید ٬ اما باز هم خندید .

پرنده گفت :" نمی دانی ٬ توی آسمان چقدر جای تو خالیست ." انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور . یک اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت :" غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ٬ اما اگر تمرین نکند فراموش می شود ."

پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ٬ آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :" یادت می آید ٬ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هردو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی ٬ عزیزم ٬ بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ "

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست

| سه شنبه 10 آبان 1390برچسب:,| 15:48 | نسیبه | 10 Comment

سلام دوستاي خوب ومهربون خودم لطفا جاخالي رو پر كنيد

اي كاش............وجود نداشت

منتظر نظراتتونم

| جمعه 6 آبان 1390برچسب:,| 17:16 | نسیبه | 13 Comment

۱) Confidence / اعتقاد:

اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند.

روزیکه تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط

یک پسربچه با چتر آمده بود.

این یعنی اعتقاد.           

 

۲) Trust / اعتماد:

اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد،

وقتی که شما آنرا به بالا پرتاب می کنید،او میخندد...

چراکه یقین دارد شما او را خواهید گرفت.

این یعنی اعتماد.     

 

بيايي به خداهم اعتقاد داشته باشيم وهم اعتماد

| یک شنبه 1 آبان 1390برچسب:,| 14:42 | نسیبه | 5 Comment

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟
 


 

جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم .
 


 

تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري،
 


 

قلب ميزارم که جا بدي،
 


 

اشک ميدم که همراهيت کنه،
 


 

و مرگ که بدوني برميگردي پيشم.

| یک شنبه 1 آبان 1390برچسب:,| 9:50 | نسیبه | Comment one

کوچیک تر که بودم فکرمیکردم بارون اشک


خداست!!!!!!!!!!!!!!ولی مگه خدا هم گریه میکنه؟

چرا باید دل خدا بگیره؟دوست داشتم زیر بارون قدم

بزنم تا بوی خدا رو حس کنم،اشک خدارو تو یه

کاسه جمع کنم تا هروقت دلم گرفت کمی بنوشم

تا پاک و آسمانی شوم.آسمان که خاکستری

میشد دل منم ابری می شد حس میکردم که آدما

دل خدارو شکستند و یا از یاد خدا غافل شدند.

همه میگفتند:"باران رحمت خداست"ولی حس

کودکانه من می گفت:.........خدا دلش گرفته و

از دست آدم بدا داره گریه میکنه!!


ای خدا جون یعنی زمانی که بارون میباره دلت تو هم از دست ما آدمای بد

گرفته و گریه میکنی؟

پس اگر تو هم دلت میگیره وگریه میکنی؟پس ما کجا بریم و 

درودلمونو با

کی در میون بذاریم ؟

 
| یک شنبه 10 مهر 1390برچسب:,| 18:52 | نسیبه | 18 Comment

چقدر زیباست لحظه های ناب دل دل کردنم

با تو......

می دانم در خلوت سکوتمان

سکوتی که برایت پر است از فریاد

نا گفته های من

تنها من هستم

و

تنها تو..........

چقدر خوب است که حرفهای دلم

را فقط تو میدانی

تویی که چون من تنهایی

یا شاید نه......

من چون تو تنهایم

برای همین است که باورم داری

چند ساعتی قبل از آنکه برایت بنویسم باران

باريد

و من دعا کردم و باریدم

به رسم خودت

این روزها تشنه ام

و میدانم

نزدیک است لحظه ناب اذان رسیدن

من منتظر میمانم..........

اجازه نخواهم داد...

کسی پا در دنیای من و خدایم بگذارد...!

نذری بود بین من و خودش

ادا نشد!

گرچه نخواست دلم

برای یکبار رنگ شادی را ببیند

گر چه رسم بندگی را نیاموختم

"اما اگر کفر نیست" اوهم بنده نوازی نکرد...!

گرچه دنیایم کوچک است

گرچه زیبا نیست

گر چه دلگیر است

اما.......

هر چه هست من تسخیرش کرده ام!

می دانم نیمه پر لیوان زندگی ام خالی شد

می دانم هستم نیست شد

می دانم بودم نابود شد

و خوب می دانم نباید عذر خواست...!

چرا که نیمه پر لیوان را من خالی نکردم

"قضا بلا بود".......

افتاد و شکست!

من هم شکستم اما اشک نریختم

چرا که مدت هاست سردم !

سـرد سـرد.........

تمام وجودم قندیل بسته!

هرگز نخواهم گذاشت...

کسی پا میان دنیای سردم بگذارد!

می خواهی بیایی من حرفی ندارم

بیا.......

اما تضمین نمی کنم قندیل نبندی.....

| سه شنبه 5 مهر 1390برچسب:,| 23:14 | نسیبه | 2 Comment

بياييد يادمان باشد كه ما انسانيم و به ياد زنده ايم.

و گاهي نياز داريم تا براي خودمان دعا كنيم.

روزها و هر لحظه با خود تكرار مي كنم بارالها به من تواني بخش تا همه را دوست

بدارم و به همه عشق بورزم آن سان كه تمامي وجودم از عشق سيراب گردد و

ببخشم بيشتر از آنچه بستانم و با همه باشم و در كنار همه بي آنكه متوقع باشم از

آنها .

و بدين سان است كه مي توان تجلي عشق خداوند را در وجود خودم و ديگران به

وضوح ببينم و مسرور گردم و از اين فرصتي زندگاني كه به من بخشيده شده تا بجويم

و بشناسم استفاده كنم.

خداوندا مرا ياري كن كه به كسي جز تو دل نبندم كه همه فاني اند و تو تنها كسي

كه مي توانم به آن تكيه كنم و پناه برم كه وجود تو خانه امني است برايم.

خداوندا ياريم كن تا از هيچ كس غمي به دل نگيريم و با همه با تمام وجود محبت كنيم

تا محبت و مهرباني و عشق به سويمان بازگردد.

خداوندا آغوش مهربانت را هميشه به رويم بازگذار تا هر گاه دلم گرفت جايي و پناهي

براي غصه هايم در خلوت تو داشته باشم و مرا بپذير كه من از تو ام .

| سه شنبه 5 مهر 1390برچسب:,| 23:2 | نسیبه | 3 Comment

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید. 

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم! 

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند. 

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است. 

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم. 

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد! 

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند! 

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست. 

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید! 

کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند. 

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید. 

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد! 

در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می‌طلبم.

 

 

 

| چهار شنبه 23 شهريور 1390برچسب:,| 23:17 | نسیبه | 6 Comment

کودک نجوا کرد : خدایا با من حرف بزن

مرغ دریایی آواز خواند، کودک نشنید

سپس کودک فریاد زد : خدایا با من حرف بزن

رعد در آسمان پیچید ، اما کودک گوش نداد

 کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : ـ ـ ـ

 

 خدایا بگذار ببینمت

ستاره ای بدرخشید ولی کودک توجه نکرد

کودک فریاد زد : خدایا به من معجزه ای نشان بده

ویک زندگی متولد شد ، اما کودک نفهمید

کودک با نامیدی گریست خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی

بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد ولی کودک پروانه را کنار زد ورفت

..

| چهار شنبه 23 شهريور 1390برچسب:,| 12:22 | نسیبه | 3 Comment

خدایا ..:

تورا غریب دیدم و غریبانه غریبت شدم .!

تو را بخشنده پنداشتم و گناهکار شدم ..!

تورا وفادار دیدم وهر جا که رفتم ..بازگشتم ...!

تو را گرم دیدم و سردترین لحظه ها به سراغت آمدم..!

تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی ...؟؟

 

 

 www.takmobile.org

| دو شنبه 21 شهريور 1390برچسب:,| 15:8 | نسیبه | 3 Comment

 

خطا از من است، می دانم...

از من که سالهاست گفته ام ایاک نعبد ، اما به دیگران دل سپرده ام
از من که سالهاست گفته ام
ایاک نستعین ، اما به دیگران  تکیه کرده ام
رهایم نکن!
خدایا بیش از همیشه دلتنگم
به اندازه ی تمام روزهای نبـــــــــــودنم...

 

درخود نگاه میکنم تا که ببینم خطا کجـــــاست...
بعد از کمی تامل و قدری سکوت ،
پی میبرم انجا که
"خـــــــــالی از خداست" خطاست...

| یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:,| 17:13 | نسیبه | 2 Comment

اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستید، قدر سلامتى خود را بدانید
زیرا یک میلیون نفر تا یک هفته دیگر زنده نخواهند بود.

اگر تاکنون از آسیب‌هاى جنگ، تنهایى در سلول زندان، عذاب شکنجه،
یا گرسنگى در امان بوده‌اید،
وضعیت شما از وضعیت ٥٠٠ میلیون نفر در دنیا بهتر است.

اگر می‌توانید بدون ترس از زندانى شدن یا مرگ، وارد مسجد (یا کلیسا) شوید
وضع شما از ٣ میلیون نفر در دنیا بهتر است.

اگر در یخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد،اگر کفش و لباس دارید، اگر تختخواب و سرپناهى دارید،
در این صورت شما از ٧٥٪ مردم جهان ثروتمندتر هستید.
اگر در بانکى حساب دارید، و اگر در جیب‌تان پول دارید،

شما به ٨٪ مردم دنیا که چنین شرایطى دارند تعلّق دارید.
اگر شما این نوشته را می‌خوانید، از سه خوشبختى بهره‌مند هستید:
1- یک کسى به فکر شما بوده است.
2- شما به ٢٠٠ میلیون نفرى که قادر به خواندن نیستند تعلّق ندارید.
3- و ... شما جزو ١٪ از مردم دنیا هستید که کامپیوتر دارند.
طورى کار کنید که انگار نیازى به پول ندارید،طورى عشق بورزید که انگار هرگز آزرده خاطر نشده‌اید

خدايا شكرت

| یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:,| 11:1 | نسیبه | 2 Comment

خدایا...

مرا ببخش!

به خاطر تمام درهایی که کوبیدم

و خانه ی تو نبود...

خدايا...

اين بار كمي باورم داشته باش!

بگذار با همه ي وجود تو را حس كنم

مرا در آغوشت بگير!

كه بي صبرانه مشتاقم...


 
| شنبه 12 شهريور 1390برچسب:,| 10:36 | نسیبه | 4 Comment

خداجون چیه دیگه چی شده؟بازم که خیسه چشات

                نکنه ایندفعه هم یکی ول کرده دستاش از دستات

 

نکنه بازم یکی بهت گفته خیلی بی مرامی  بی وفایی

                 نکنه بازم یکی گفته  که ولش کردی تو تنهایی

 

غصه نخور گریه نکن خوب ما دیگه همینیم

                               ولی میمیریم اگه فقط  یه روز تو ر  نبینیم

 

اونا نمیدونن تو اصلا واسه چی اشک میریزی

                              دل دادن به اونا مثل اینه که دلت دور میریزی

 

خدایا تو ساختی اینجا ر  واسه ما اما توش غریبی

                       بازی و  بی وفایی  ما ادما  ر با خودت می بینیی 

همیشه دستات سفت میزاری تو دستامون اما بازم

                   میگیم:خدا که ولمون کرد نکنه تو تنهایی ببازم؟                   

 

این قانون زمینه که تو دوستی هامون رعایت می کنیم

                           هر که خیلی خوب بود باید تو خوبیش شک بکنیم

 

هر خوبیی که بکنی باز میگیم نه این خوب نیست

                        اینجا راه و روش  دوستی مردم  بی دروغ  نیست

 

| دو شنبه 7 شهريور 1390برچسب:,| 12:21 | نسیبه | 2 Comment